<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>Weblog</title>
      <link>http://www.arashpix.com/weblog/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2012</copyright>
      <lastBuildDate>Tue, 07 Feb 2012 13:37:14 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>نیاز کاذب ، نیازهای واقعی </title>
         <description><![CDATA[<blockquote>خبر، کوتاه است : <strong><a href="http://ilna.ir/newsText.aspx?id=240556">مشکل مرخصی و محدودیت تردد خودروهای پلاک اروندی مرتفع شد</a></strong>.
</blockquote><blockquote>خدا را شکر. این هم کاری است برای خودش . کار کوچکی هم نیست. برای حل کردن این موضوع هم ملاحظات و مناقشات بسیاری  صورت گرفته و در سطوح زیادی رایزنی و تلاش شده تا این معضل برطرف شود. دست همگی درد نکند . اجر همگی محفوظ انشاءالله. بالاخره دو سه هزار نفر از طبقه متوسط و مرفه این منطقه ، بخشی از سرمایه شان را به این سمت هدایت کرده بودند و بلاتکلیف بودند. کیفیت بالا و شیک بودن و تفاوت قیمت آن در مقایسه با خودروهای پلاک ملی از عواملی بوده و هست که بخشی از شهروندان را ترغیب می کند به این خرید تن در دهند. اصلاً راستش را بخواهید منطقی تر است . با همان مبلغ و یا اندکی بیشتر می توانی خودرویی با کیفیت بسیار بالاتر از انتخابهای داخلی را صاحب شوی. حالا اینکه بتوانی با این خودرو تا مرکز استان تردد کنی (شعاع 120 کیلومتر) امتیاز و نقطه رجحان فوق العاده ای است که رفته رفته می تواند به بازار این خودروها رونق ببخشد و حضورشان را در منطقه پررنگ تر کند.</blockquote>
<blockquote>اما ،
</blockquote><blockquote>از آنجایی که ما عادت داریم اول کاری را انجام بدهیم بعد در موردش فکر کنیم ، ورود این خودروها به منطقه هم از این قاعده مستثنی نیست. اول خودرو را وارد می کنیم و بعد به فکر عوارض و محدودیت تردد و بیمه و تعمیرات و لوازم یدکی و مرخصی و ... می افتیم. من می خواهم بحث را بیشتر به پیش ببرم . در شهری که معابر عمومی و ترافیک وسائط نقلیه بخاطر بافت قدیمی و توسعه نیافته شهر ، با مشکلات بسیاری دست در گریبان است و بودجه های میلیاردی باید صرف زیرساختهای ترافیکی شود تا بتوان شرایط حداقلی را بوجود آورد، در شهری که اغلب نمایندگی های مجاز خودروهای داخلی قادر به جوابگویی موثر و رضایتبخش به دارندگان خودروهای پلاک ملی داخلی نیستند چه رسد به خودروهای خارجی ، در شهری که حتی یک پیست کوچک اتومبیل رانی و موتورسواری وجود ندارد و برخی رانندگان ، کوچه ها و خیابانهای تنگ و ترش را عرصه هنرنمایی های مرگ آور خود می کنند و ... چگونه می توان ورود این خودروهای شیک و دوست داشتنی  و چالاک را توجیه کرد؟ دوباره توضیح می دهم که اشکالی که به کار وارد می دانم ، عدم آماده سازی زیرساختهای شهری ، خدماتی و اجتماعی برای ورود یک محصول جدید است و گرنه کدام آدم عاقلی بدش می آید پشت خودروی با کیفیت بنشیند؟</blockquote>
<blockquote>ببینید:
</blockquote><blockquote>نزدیک یک قرن است که خودرو وارد این مملکت شده ولی فرهنگ ترافیکی ما رانندگان وسائط نقلیه همچنان معیوب و مخدوش  است. کافی است نگاهی به آمار تصادفات و آسیب دیدگان و هزینه هایی که این بی فرهنگی ترافیکی به مملکت تحمیل می کنند بیاندازید.یا اینکه بیش از یک دهه است که تلفن همراه وارد چرخه زندگی ما شده است و اکثر ما از ابزاری بنام پیامک و بلوتوث استفاده خوبی نمی کنیم. می خواهم بگویم تا زیرساختها آماده نشود، ورود هر محصول جدید به جامعه بیش از آنکه «خدمت رسان» باشد ، «تهدید کننده» و «ضرر رسان» است. سرمایه ای که می تواند با مدیریت و ترغیب صحیح مردم ، در راستای توسعه ی تولید ، اشتغال ، کشاورزی و صنعت در این منطقه جذب و بکار انداخته شود و وارد چرخه ی صحیح مشارکتهای مردمی سودآور شود ، وارد عرصه دلالی و خرید خودروهای کارکرده خارجی می شود. براستی جای این پرسش وجود ندارد که طرف منتفع در این معامله کیست؟</blockquote><blockquote>
دوست دانشمند جوانی دارم که از افتخارات دانش کامپیوتر در مملکت است و اتفاقاً آبادانی است و بسیار هم متعصب به شهرش . او ضمن خاطره ای می گفت:</blockquote><blockquote>
«ژاپني ها همان کلاس اول دبستان، اتمام حجت مي کنند با بچه هايشان، درس اول هم جغرافيا است؛ نقشه ژاپن را ميگذارند جلوي بچه ها و مي گويند: ببينيد اين ژاپن کوچولوی ماست، ببينيد! ژاپن ما نفت ندارد، گاز ندارد، معدن ندارد، زمينش محدود است و جمعيتش زياد و ... ليست «نداشته ها» را به بچه ها گوشزد مي کنند، خيلی خودمانی بچه هايشان را مي ترسانند...در ژاپن نظام آموزشي فهرست مشاغل مورد نياز جامعه را از همان اول کار، به «بچه ها»  اعلام می کنند، حتي حجم موضوعات درسي کتابهاي درسي در ژاپن، يک سوم اروپا است، چون ژاپنيها معتقدند «عمق» بهتر از «وسعت» است» .
حالا مقایسه اش کنید با امر «نیاز سازی كاذب » و «مصرف گرايي» ما در همین یک قلم واردات خودروهای کار کرده خارجی به منطقه آزاد اروند  . در خصوص آفات اجتماعی گسترش مصرف گرايي ، توجه شما را جلب مي‌كنم  به مطالعه <strong><a href="http://www.iranpress.ir/farhang/template1/News.aspx?NID=68">یادداشت عالمانه آقاي دكتر لهسايي زاده</a></strong>.</blockquote><blockquote>
از روزی که این خودروهای دوست داشتنی پایشان به منطقه باز شد، بیش از آنکه «رافع نیاز» باشند، متاسفانه در بسیاری موارد – نه همه موارد - « ابزار تفاخر» شدند.  بحث و جدل در مورد این نیاز کاذب را متاسفانه همین افراد به نشریات کشاندند و بسیاری از نشریات محلی هم متاسفانه به این موضوع دامن زدند. آنچنان که گویی بزرگترین مشکل این مردم  مسائلی از جنس مرخصی و ممنوعیت تردد و ... این خودرو هاست. ای کاش نشریه پنج مهر در ویژه نامه ای به تاثیرات مثبت و منفی و اظهار نظرها و سیر جریاناتی که صرفا حول این خودروها شکل گرفت بپردازد تا مشخص شود که این «آدرس غلط» و «نیاز کاذب» و « ترويج مصرف گرايي» و «پیچیدن نسخه مخصوص کیش و قشم برای آبادان و خرمشهر » و «عدم توجه به شاخص های بومی در محدوده جغرافيايي ساحل اروند» ، چه انرژی و وقتی از مردم و مسئولین محترم این دو شهر و  این استان گرفت و هنوز هم می گیرد. این در حالی است که معضلاتی مثل فاضلاب ، معابر شهری ، اشتغال ، کشاورزی ، گرد و غبار ، آب ، امور فرهنگی زیر ساخت ، ضریب موفقیت دانش آموزان در کنکورهای سراسری و میزان جذب فارغ التحصیلان بومی در منطقه و ... همچنان وجود دارند و به اندازه حتی عشری از موضوع « خودروهای پلاک اروندی» برای برخی از افراد – از جمله نشریات محلی- دغدغه ایجاد نکرده اند و انگار نه انگار که غیر از این دو سه  هزار نفر صاحب خودروی پلاک اروندی – کمتر یا بیشتر- دویست و نود و هشت هزار نفر دیگر هم در این منطقه زندگی می کنند و مشکلات اساسی و نیازهای اولیه شان چیز دیگری است.</blockquote><blockquote>
چند ساعتی از انتشار خبر حل مشکل مرخصی و تردد خودروهای مذکور نگذشته بود که دوستی گفت: از خارج از آبادان با من تماس گرفته اند و سفارش پنجاه دستگاه خودروی پلاک منطقه آزاد اروند داده اند. خیر است انشاءالله.
</blockquote>
<blockquote><strong>چاپ شده در هفته‌نامه پنج‌مهر شماره 23</strong></blockquote>]]></description>
         <link>http://www.arashpix.com/weblog/2012/02/post_11.php</link>
         <guid>http://www.arashpix.com/weblog/2012/02/post_11.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">weblog</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 07 Feb 2012 13:37:14 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>متولی آموزش «شهروندی» کیست؟</title>
         <description><![CDATA[<strong><em><blockquote>تعریف : «شهروندی را قالب پیشرفتهٔ «شهرنشینی» می‌دانند. شهرنشینان هنگامی که به حقوق یکدیگر احترام گذارده و به مسئولیت‌های خویش در قبال شهر و اجتماع عمل نمایند به «شهروند» ارتقاء یافته‌اند.»</blockquote></em></strong><blockquote>
با توجه به اینکه رسیدن به اهداف آرمانی نظام شهری نیازمند آموزش و تعامل دوطرفه و دریافت بازخوردها از طرفین است ، تعیین و تبیین اینکه چه کسی ، چه نهادی و در چه سطحی متولی آموزش شهروندی در آبادان است ، امری حیاتی به نظر می رسد.
معمولاً به نظر می رسد که فعالیتهای شهرداری معطوف به امور عمرانی است . حال آنکه واقعیت این است که شهرداری ها برای بهبود کیفیت زندگی در شهر و حفظ و اشاعه فرهنگ استفاده از فضای شهری و رعایت حقوق دیگران ، ناگزیر از ورود به بحث آموزش های شهروندی هستند. مثال ساده اش این است که شهرداری علاوه بر ایجاد یک پارکینگ طبقاتی ، متولی آموزش و نگهداری و فرهنگ سازی در باب استفاده از آن نیز باشد وگرنه تمام هزینه های انجام شده برای پروژه های شهری ، در کوتاه مدت به دلیل استفاده نادرست شهروندان به باد فنا خواهد رفت . </blockquote><blockquote>
این مثال می تواند شامل آموزش های مربوط به کاهش آلایندگی، ترافیک، بهداشت، آلودگی های بصری مثل بناهای نیمه کاره و مخروبه و یا مزاحم ، قواعد رفتاری و ارتباط با همشهری ها ، احترام به قومیت ها و خرده فرهنگها، پرهیز از  استعمال دخانیات ، صرفه جویی در منابع انرژی ، مدیریت خانواده ، تقویت حس وظیفه شناسی ، بهداشت روانی ، بهبود زیست کودک در شهر و ... نیز بشود. توجه شما را جلب می کنم به <a href="http://www.shahrvandi.net/fa/"><strong>پایگاه اینترنتی کمیته فرهنگ شهروندی شهرداری اصفهان</strong></a>.</blockquote>
<blockquote>
شهرداری آبادان چندی است که از پیامک و رادیوتلویزیون برای ارتباط با شهروندان استفاده می کند که جای خرسندی دارد ولی کافی نیست. یعنی شهروندان فقط نیاز ندارند که از طریق پیامک مطلع شوند که فلان مدیر یا معاون شهردار یا عضو شورای شهر  فلان ساعت در شبکه فلان مصاحبه دارد ، بلکه نیازمند پیامکهایی با مضمون امید به زندگی، بهداشت روان ، انسجام اجتماعی و بهبود روابط اجتماعی و خانوادگی نیز هستند.  بنرها و پوسترهای تبلیغاتی رنگی و جذاب همه خوبند ولی هیچکدام مثل آنهایی که نوید یک کار عمرانی را می دهند ، امید را در شهروندان افزایش نمی دهند . شهرداری آبادان می تواند از تمام دیوارهای خراب و نیمه خراب و نیمه کاره شهر برای رنگ آمیزی و درج پیام های آموزش شهروندی استفاده کند . 
این حرفها را به شهردار محترم جناب آقای شیرازی می توان گفت، که «تئوری های شهر آرمانی» را می شناسد و بیلان کاری اش تا این لحظه ، کارهای  خداپسندانه  را نشان می دهد. </blockquote>
<blockquote>جناب آقای شهردار 
</blockquote><blockquote>اگر شهروند آبادانی آنطور که مورد انتظار است  با 137 تماس نمی گیرد دلایلی دارد. نه قهرند و نه بی منطق و نه خدای ناکرده ناامید. شخصیت شهرشان در این سالها آسیب دیده است. «تشخص آبادانی» که چندین دهه با سواد و شیک پوشی و مدارا و شادی تعریف می شد، متاسفانه در سالهای اخیر با کلمات دیگری در ذهن دیگر هموطنان شکل گرفته است.  همه درد ما این است. برای رسیدن به شهر خوب باید شهروند خوب داشت . «شهروندی خوب» جز با «آموزشهای شهروندی» شکل نمی بندد. آموزش شهروندی را جدی بگیرید آقای شیرازی عزیز.   </blockquote>

<blockquote><strong>چاپ شده در هفته‌نامه پنج‌مهر شماره 25</strong></blockquote>]]></description>
         <link>http://www.arashpix.com/weblog/2012/02/post_10.php</link>
         <guid>http://www.arashpix.com/weblog/2012/02/post_10.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">weblog</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 07 Feb 2012 13:20:08 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آموزشگاه حرفه‌ای</title>
         <description><![CDATA[<blockquote><strong> تقديم به پدرم
</strong></blockquote>
<blockquote>به پاس چهل‌و‌چند سال تلاش شرافتمندانه در صنعت نفت</blockquote>
<blockquote><img alt="Abadan_Artisan_School_www.arashpix.com_1.jpg" src="http://www.arashpix.com/weblog/Abadan_Artisan_School_www.arashpix.com_1.jpg" width="550" height="400" /></blockquote><blockquote>
در ۱۳۱۲ شمسی، پالایشگاه آبادان برای تربیت نیروی فنی خود آموزشگاهی تحت عنوان Artisan school یا آموزشگاه حرفه‌ای که به «کارخانهٔ کارآموزان» نیز معروف بود، تاسیس کرد که درواقع الگوی اولیه هنرستان‌ها و نظام کاردانش در ساختار آموزش و پرورش ایران است. آموزشگاه حرفه‌ای با مدیریت بسیار قوی و سختگیر، از بین نوجوانان - در هر سطح اجتماعی- جذب کارآموز می‌کرد. نکته جالب این بود که کارآموزان، می‌توانستند در نظام آموزش و پرورش مرسوم آن زمان در رشته‌های ریاضی، طبیعی و ادبی تحصیلات نظری خود را ادامه دهند و موفق به اخذ دیپلم متوسطه شوند و همزمان در آموزشگاه حرفه‌ای به فراگرفتن اصول اولیه صنعت و تکنولوژی بپردازند. </blockquote><blockquote>
در پایان دوره، براساس هوش، استعداد و توانایی فنی آن‌ها را بین واحدهای مختلف پالایشگاه مثل برق، آب و مکانیک، تراشکاری، عملیات پالایش و... بعنوان کارگر فنی تقسیم می‌کردند. البته آنهایی که موفق به اخذ دیپلم می‌شدند خیلی زود به درجه کارمندی ارتقاءمی‌یافتند و از حقوق و مزایای بالاتری برخوردار می‌گشتند. </blockquote><blockquote>
بدون شک، آموزشگاه حرفه‌ای نقشی غیرقابل انکار در ساختار اجتماعی آبادان داشته است زیرا تربیت چندین هزار نفر نیروی تکنسین فنی قابل و ماهر - که اکثریت آن‌ها بعداً جزء مدیران صنعت نفت کشور شدند- در کنار دانشگاه صنعت نفت آبادان AIT - که تربیت نیروی متخصص عالیرتبه نفت را برعهده داشت - موجب بالندگی و هدفمندی و پرورش نگاه صنعتی در جزئی‌ترین لایه‌های اجتماعی شهر آبادان می‌گردید. </blockquote><blockquote>
ارائه دقیق یک نظر مستدل و قابل استناد در این خصوص، صدالبته در توان اساتید بزگوار علم جامعه‌شناسی است که بصورت علمی و روشمند به این موضوع بپردازند ولی بنظرم اگر در مقام مقایسه بین شهر «آبادان» که صنعت، تکنولوژی ‌وابزارهای نوین در تمامی لایه‌های اجتماعی آن رسوخ کرده بود و نسبت قابل توجهی از جمعیت شهر را تکنسینهای فنی و مجرب تشکیل می‌دادند، باسایرشهر‌ها که ارتباطات اجتماعی بر پایه نیاز‌ها و تعاملات پیشه‌ورانه، کشاورزی، صید و... بنا شده بودند، ما را به نکات بسیار ویژه‌ای در نگاه جامعه‌شناسانه به آبادان و رفتار‌شناسی آبادانی‌ها می‌رساند که بهیچ وجه قابل انکار نیستند. </blockquote><blockquote>
تعطیلی آموزشگاه حرفه‌ای منجر به جایگزینی هیچ گزینهٔ همسطح دیگر در این شهر نشد و آموزشهای فنی‌وحرفه‌ای و هنرستانهای فنی نیز با تمام غنا، تلاش و پشتکاری که در امر آموزش بروز ‌دادند، هیچگاه نتوانستند جایگاهی که «آموزشگاه‌حرفه‌ای» از نظر هدفمندی، ایجاد انگیزه، تضمین اشتغال، تحکیم روابط انسانی بین کارآموزان، وجدان کاری و در‌‌نهایت پیوند اجزای اجتماعی شهر دارا ‌بود را تصاحب کنند. </blockquote><blockquote>
تفکرمدیریتی آموزشگاه حرفه‌ای آنقدر جامع نگر بود که علاوه بر اهمیت به سطح آموزش فنی و نظری کارآموزان، به اوقات فراغت و کاهش ناهنجاریهای روانی و جسمی ایشان نیز دقت می‌کرد و تاسیس «باشگاه کارآموزان» که یک باشگاه تمام عیار اجتماعی، ورزشی، هنری و... بود نیز درهمین راستا صورت گرفت. در حقیقت، این سیستم برای تمام اوقات شبانه روز کارآموزان برنامه ریزی کرده بود تا حتی دوستان خود را نیز از بین افراد کوشا و هدفدار همچون خودشان انتخاب کنند، حتی اوقات فراغتشان را نیز باهم باشند و از ارتباط با افراد تنبل، بیکاره و بی‌انگیزه دوری کنند. تا بعد‌ها که در پالایشگاه استخدام می‌شوند و خانه سازمانی می‌گیرند و با‌‌ همان دوستانشان همکار اداری و همسایه خانگی شوند و.... </blockquote>
<blockquote>
بعد از ده‌ها سال، این تفکر منجر به دوستی‌های بسیار عمیق و رفتارسازمانی بسیار مسئولانه در ایشان گردیده است که شخصاً نظیر آن‌ها را در هیچ سیستم اداری دیگری ندیدم. </blockquote><blockquote>
 آموزشگاه حرفه‌ای پس از سالیان دراز خاموشی و فراموشی، تبدیل به «نمایشگاه نفت و دفاع مقدس» شد که انصافاً، سرویس‌دهی خوبی در ایام نوروز ۸۸ به مهمانان و همشهریان داشت. گرچه، باتوجه به نقشی بی‌بدیلی که آموزشگاه حرفه‌ای در بدنه صنعت نفت ایران داشت و همچنین جایگاه والایی که در مدیریت لایه‌های اجتماعی آبادان ایفا کرده بود، هنوز حق مطلب به درستی ادا نشده است و تبدیل آن مکان به موزهٔ نفت یک ضرورت فرهنگی در شهر آبادان و کشوری که اقتصادش متکی به نفت است، می‌باشد. </blockquote><blockquote>
چرا که فراموشی نقش و سابقهٔ صدسالهٔ آموزشگاه‌حرفه‌ای پالایشگاه آبادان بعنوان قدیمی‌ترین مرکز‌آموزشهای فنی‌وحرفه‌ای صنعت نفت ایران باتمام مختصات و ویژگی‌هایش، و استفاده نکردن از آن تجربیات ارزشمند، منجر به نتایج زیانباری می‌گردد که جبران آن اگر محال نباشد، بسیارپرهزینه است.</blockquote>
<blockquote>
<img alt="Abadan_Artisan_School_www.arashpix.com_2.jpg" src="http://www.arashpix.com/weblog/Abadan_Artisan_School_www.arashpix.com_2.jpg" width="550" height="700" />
</blockquote>
<blockquote>
<img alt="Abadan_Artisan_School_www.arashpix.com_15.jpg" src="http://www.arashpix.com/weblog/Abadan_Artisan_School_www.arashpix.com_15.jpg" width="550" height="700" />
</blockquote>
<blockquote>
<img alt="Abadan_Artisan_School_www.arashpix.com_14.jpg" src="http://www.arashpix.com/weblog/Abadan_Artisan_School_www.arashpix.com_14.jpg" width="550" height="300" />
</blockquote>

<blockquote><strong><a href="http://www.naftnews.net/view-6580.html">لينك مطلب در نفت نیوز</a></strong></blockquote>]]></description>
         <link>http://www.arashpix.com/weblog/2012/01/post_9.php</link>
         <guid>http://www.arashpix.com/weblog/2012/01/post_9.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">weblog</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 24 Jan 2012 16:10:38 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سان شاين</title>
         <description><![CDATA[<blockquote>ٍچند روز پیش به طور اتفاقی این عکس را یافتم که مربوط می‌شود به آخرین روزهای سان‌شاین، قبل از اینکه در سالهای ابتدایی دهه‌ی هفتاد شمسی به طور کامل تخریب و تسطیح شود. 
</blockquote>
<blockquote>
<img alt="Abadan_sunshine_2.jpg" src="http://www.arashpix.com/weblog/Abadan_sunshine_2.jpg" width="500" height="400" /></blockquote>


<blockquote>Sunshine در آبادان نام منطقه‌ای محدود در نزدیکی میدان الفی (Alfi Square)  سابق  در منطقه بریم Braim  بوده است. در عکس فوق می‌شود باقی‌مانده لوگوی <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Scandinavian_Airlines">SAS</a> (<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Scandinavian_Airlines">شركت هواپیمایی اسکاندیناوی</a>) را مشاهده کرد که دفترش در این محل بوده و هواپیماهایش به فرودگاه آبادان پرواز داشته‌اند.
</blockquote>
<blockquote>با جستجوی بیشتر این عکس را پیدا کردم که مربوط می‌شود به روزهای رونق سان‌شاین در سالهای پیش از جنگ. کنار خودروی آبی رنگ تابلوی « بانک ایران و انگلیس» دیده می‌شود و آن تابلوی زردرنگ هم مربوط می‌شود به <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%84%D9%88%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%A7">شرکت هواپیمایی لوفت‌هانزا</a> که پروازهای مستقیم به فرودگاه آبادان داشته است.
</blockquote>
<blockquote><img alt="Abadan_sunshine_1.jpg" src="http://www.arashpix.com/weblog/Abadan_sunshine_1.jpg" width="399" height="288" />
</blockquote>
<blockquote>
دفتر هواپیمایی <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%DB%8C%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%E2%80%8C%D8%A7%D9%85">KLM</a> كه آن زمان <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%DB%8C%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%E2%80%8C%D8%A7%D9%85">هواپیمایی ملی هلند</a> بود و بعدها در ایرفرانس ادغام شد هم درهمین سان شاین بود. خانم گیلدان ویکل مهماندار این شرکت هواپیمایی بوده و یادها و یادگارهای بسیاری از آبادان دارد. عکس زیر دو نشان سینه مربوط به ایشان در زمان خدمتش در آبادان را نشان می‌دهد.
</blockquote>
<blockquote>
<img alt="Abadan_sunshine_3.jpg" src="http://www.arashpix.com/weblog/Abadan_sunshine_3.jpg" width="500" height="200" />
</blockquote>
]]></description>
         <link>http://www.arashpix.com/weblog/2012/01/post_8.php</link>
         <guid>http://www.arashpix.com/weblog/2012/01/post_8.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">weblog</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 17 Jan 2012 14:10:11 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تقصیر آستین است</title>
         <description><![CDATA[<blockquote>با یکی از دوستان که چند سال است دستی در یکی از بخش‌های مدیریت شهری دارد مشغول گفتگو هستم. دارد برایم درد دل می‌کند. افعال تمام جملاتش منفی است : نمی‌شود، نمی‌گذارند، موافقت نمی‌کنند ، بودجه نمی‌دهند و ...</blockquote><blockquote>
راستش هرچه سعی می‌کنم متوجه‌اش کنم که انگشت اتهام و انتقادش به سمت مجموعه‌ای است که از نگاه شهروندان ، خودش در آن مجموعه مسئول است و بر سر شاخ بُن می‌برد ، زیر بار قبول این موضوع نمی‌رود.</blockquote>
<blockquote>بحث را رها می‌کنم ، و به فعالیتهای روزانه مشغول می‌شوم اما ذهنم درگیر است. به ناگاه خاطره‌ای طنز ولی واقعی در ذهنم جرقه میزند که ذکرش خالی از لطف نیست :</blockquote><blockquote>
چند سال پیش، که هنوز موبایل مثل امروز در دسترس همگان نبود و بالطبع من نیز از آن بی‌بهره بودم، دم دمای غروب از آبادان به اتفاق خانواده با خودروی شخصی به مقصد اهواز به راه افتادیم. زمستان بود و هوا زود تاریک می‌شد. در خلوت‌ترین قسمت جاده آبادان اهواز که هیچ تاسیسات و آبادی نیست، خودروی ما خراب شد. حالا از طرفی نگران هستم که کسی به داد ما نرسد و از طرفی هم نگرانم که دست بلند کنم و کسی که نمی شناسمش بایستد و بخواهد در پوشش کمک کردن اخاذی کند یا آزار برساند. شایعاتی هم بر سر زبان بود آن روزها که در این جاده کسانی به کمین خودروهای خراب و سرنشینان آنها می‌نشینند. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که کلید خودرو را به خانواده بدهم و بگویم درها را از داخل قفل کنند و در حقیقت خود را زندانی کنند و خودم بیایم بیرون و یک مختصر آتشی روشن کنم درکنار جاده و برای کمک از خودروهای عبوری دست بلند کنم . </blockquote><blockquote>
خلاصه با سلام و صلوات مشغول کار آتش روشن کردن شدم و توی دلم خدا خدا می‌کردم و دعا می‌خواندم که نکند اتفاقی برای خانواده‌ام بیافتد. تا اینکه یک وانت نیسان زد کنار و دونفر انسان قد بلند با چفیه‌هایی که صورتشان را بسته بودند پیاده شدند. راستش را بخواهید پاهایم سست شد. یکی‌شان آمد جلو و گفت چی شده؟ موضوع را بهش گفتم . متوجه شدم از روستانشینان شریف همان نواحی هستند. آن بنده‌ی خوب خدا که از سادات محترم بود ،کلی اصرار کرد که به خانه‌اش برویم تا ماشین درست شود و وقتی ما امتناع کردیم، برادرش را پیش ما گذاشت که احساس ترس نکنیم و قطعه معیوب خودروی مرا باز کرد و با خود به روستایشان که یک مکانیک آنجا داشتند برد. یک ساعتی آنجا کنار آتش با آن سید بزرگوار گپ زدیم و متوجه شدم که با برادرش بصورت شیفتی روی این وانت کار می‌کنند و رزق حلال کسب می‌کنند. بالاخره برادر بزرگتر برگشت و قطعه را روی ماشین سوار کرد وموقع رفتن هرکاری کردم که به نحوی جبران محبتهایش را کنم قبول نکرد. فقط گفت: تو هم اگر دیدی روزی یک بنده خدایی با خانواده کنار جاده زمینگیر شده کمکش کن. کلی دعایش کردیم و خداحافظ.
</blockquote>
<blockquote>
القصه، از آن روز من با خودم عهد کردم که به قول آن سید بزرگوار عمل کنم. اما راستش موردی اینچنین سر راهم قرار نمی‌گرفت تا اینکه پارسال تابستان در گرمای سوزنده‌ی جاده درحال برگشتن از اهواز بودم که دیدم یک پیکان با خانواده و بچه کوچک کنار جاده خراب شده و منتظر کمک است. زدم کنار. پیاده شدم  و گفتم چی شده؟ گفت: پمپ بنزینش خراب شده. تفلون داری تو ماشینت؟ گفتم : نه. گفت: بست اوله داری؟ گفتم نه. گفت سیم مفتول داری که لااقل سفتش کنیم؟ گفتم: نه. گفت: لوله بنزین یکی دومتر داری تا مستقیمش کنیم؟ گفتم: نه!...یهو از کوره در رفت و با عصبانیت گفت: مردحسابی! تو که هیچی با خودت نداری و نمیتونی کاری بکنی بیخود میکنی می‌ایستی که کمک کنی! خب گازشو بگیر و برو. چرا وقت خودت و ما رو میگیری؟! راستش بهم برخورد! ولی با خودم گفتم حالا تو این وضعیت موقعیتش قابل درکه. بچه‌هاش که گناهی ندارن. گفتم: خب حالا بیا ماشینتو بکسل کنیم تا یه جایی لااقل! گفت: سیم بکسل داری؟ گفتم: نه! و قبل از اینکه  شیشه ماشینم با گازانبری که در هوا پرواز می‌کرد خرد شود صحنه را ترک کردم!
<blockquote></blockquote>
<strong>چاپ شده در نشریه پنج مهر شماره 19
</strong></blockquote>
]]></description>
         <link>http://www.arashpix.com/weblog/2012/01/post_7.php</link>
         <guid>http://www.arashpix.com/weblog/2012/01/post_7.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">weblog</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 05 Jan 2012 19:43:49 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سه نقش شورای شهر</title>
         <description><![CDATA[<blockquote>چرا شورای شهر  به وجود آمد؟
</blockquote><blockquote>این پرسش ساده ،‌ابتدای ورود به مباحث عمیقی است که درک آنها به روشن شدن فلسفه اولیه و  موقعیت کنونی شوراهای شهر در سراسر کشور کمک می‌کند. اینکه شهروند با چه علمی و بر اساس کدام معیار به کاندیدای محبوب خود در شورای شهر رای داده یا می‌دهد، اینکه آیا مناسبات سنتی حاکم بر شوراها با فلسفه اولیه تشکیل آنها مغایرت دارند یا نه ، اینکه آیا بر اساس مناسبات سنتی می‌توان به نتایج مدرن رسید یا نه ....همه حکایت از لزوم بازخوانی مجدد دلیل تشکیل شوراهای شهر دارد.</blockquote><blockquote>
واقعیت این است که تشکیل شوراها حركتي بود در جهت ايجاد پارلمان هاي محلی در شهرها و روستاها. براساس اصل صدم قانون اساسي، يكي از ضرورت هاي ارتقاء جايگاه شوراهاي شهر و كارآمد شدن آنها در انجام وظايف خود، توسعه اختيارات شوراهاي شهر و ايجاد «مديريت واحد شهری» است. فلسفه وجودي اين اصل، برطرف شدن «ناهماهنگی‌ها، تداخل در وظايف سازمان‌های خدمات‌رسان، تعدد مراكز تصميم‌گيری در روستاها و شهرها و در نتيجه ايجاد نارضايتي در مردم، ضايع شدن بيت المال و ايجاد مشكلاتي چون ترافيك به ويژه در كلان‌شهرها»  است.
</blockquote><blockquote>در حقیقت ، قرار بود که هر سازمان و نهادي كار خود را در ارتباط با شهر و روستا انجام دهد اما از يك مركز تصميم گيري «مديريت» شود تا از «چندباره كاری» جلوگيري گردد. این مرکز طبق تعریف قانونی «شورای شهر» نام دارد.
بنیانگذاران و معماران تشکیلات شورای شهر در ابتدای کار معتقد بودند که بايد به طرف مديريت واحد شهري و روستايي حركت كرد. آنها معتقد بودند که از هر ديدگاهي كه بيشتر منافع شهر و روستا تامين مي شود و وظايف ديگر نهادهاي كشور را مختل نمي كند بايد «هماهنگی» صورت گيرد.</blockquote><blockquote>
نهاد شورای شهر در سراسر کشور که هم اکنون  دوران پر تلاطم جوانی خود را به سر می برد در کنار خدمات و برکات بسیار زیادی که برای جامعه داشته است به دلیل جوانی دارای نواقص و کاستی هایی می باشد .
شورای شهر از نظر اجتماعی دارای جایگاه ویژه‌ای است و قدرت مانور بالایی دارد به همین دلیل پرداختن به آسیب شناسی شورای شهر ضروری به نظر می آید.  این آسیب شناسی راهی است که به اصلاح امور و بهبود کیفیت روابط و تعاملات این نهاد محترم و مردم‌نهاد ختم می‌شود.</blockquote><blockquote>
یکی از عمده‌ترین نقش‌های اجتماعی و اصلی شوراها ،  «نقش نظارتی» است . به عبارت دیگر می‌توان گفت شورا «تبلور مسئولیت اجتماعی  مردم»  است  که به شکل نهادوار و قانون‌مند توسط افراد منتخب مردم اعمال می شود . ولی گاهی پیش می‌آید که  برخی از اعضا به لحاظ تمایلات گروهی و سیاسی به تقویت قدرت خود در شورا و در سطح شهر پرداخته‌اند و فارغ از وظایف اجتماعی و عمرانی خود عمل کرده‌اند .ممکن است آنان دچار نوعی «سیاست زدگی» شده باشند که شعارهای فراوانی می دهند ولی در عمل حرکت و تحولات عمده‌ای را ایجاد نکرده باشند .تداوم این روند در شوراها به بی‌تفاوتی و سرخوردگی مردم منتهی می‌شود که در نهایت رشد و توسعه منطقه را مختل می‌کند .</blockquote>
<blockquote>پرسش اصلی اینجاست:</blockquote><blockquote>
پرداختن به «نقش مدیریتی» ، «نقش هماهنگی» و «نقش نظارتی» نیازمند آمادگی و آموزش علمی و دقیق است. آیا ایفای این نقش‌های مهم علاوه بر جلب آرای عمومی نیاز به دانش و مهارت مدیریتی و حقوقی معتبر ندارد؟ آیا اگر افرادی فاقد این مهارت‌های علمی و کاربردی باشند می‌توانند  سه نقش نامبرده را خوب ایفا کنند؟ آیا لازم است پس از ورود به شورا برای آنها دوره‌های آموزشی گذاشته شود؟ یا قبل از آن و طی فرآیند انتخاباتی و تعیین صلاحیت و انتخاب کاندیداها توسط مردم  می‌بایست این شروط در نظر گرفته شود؟ </blockquote>

<blockquote><strong>چاپ شده در نشریه پنج مهر شماره 22</strong>
</blockquote>]]></description>
         <link>http://www.arashpix.com/weblog/2012/01/post_6.php</link>
         <guid>http://www.arashpix.com/weblog/2012/01/post_6.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">weblog</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 05 Jan 2012 13:01:15 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خداحافظ آقای شریدر</title>
         <description><![CDATA[<blockquote>این یادداشت در یادآوری عکس های ارزشمند آقای چارلز شریدر(Charles Schroeder 1911-2011) از 1957-1960 آبادان نوشته شده است.</blockquote>
<blockquote><a href="http://www.iranian.com/Abadan/2007/April/1958/1.html">(برای دیدن عکسها کلیک کنید)</a></blockquote>
<img alt="Charles_Schroeder_2.jpg" src="http://www.arashpix.com/weblog/Charles_Schroeder_2.jpg" width="180" height="250" /><img alt="Charles_Schroeder_5.jpg" src="http://www.arashpix.com/weblog/Charles_Schroeder_5.jpg" width="180" height="250" />
<img alt="Charles_Schroeder_3.jpg" src="http://www.arashpix.com/weblog/Charles_Schroeder_3.jpg" width="180" height="250" />

<blockquote>سلام آقای شریدر ! </blockquote>

<blockquote>اکنون که این مطلب را می‌نویسم ، چند ساعتی می‌شود که شما دنیای فانی را ترک کرده‌اید و پس از یک قرن کار و تلاش و تجربه و عکاسی از نقاط مختلف جهان، قدم به آن‌سوی زندگی نهاده‌اید و از جهانی دیگر به ما، به زندگی و به دنیا می‌نگرید. شنیده‌بودم انسان‌ها وقتی پیر می‌شوند دچار نسیان شده و حافظه‌ی کوتاه‌مدت و بلندمدت‌شان دچار نقصان می‌گردد. این موضوع را در ارتباط با آدم‌هایی که سی-چهل‌ سال کمتر از شما زیسته بودند بارها دیده‌ام. اما براستی راز شادابی و مانایی شما چه بود؟ باید بگویم که کاملاً از پاسخ شما شگفت‌زده و میخکوب شدم وقتی شنیدم که در جشن تولد صدسالگی‌تان پاسخی به یکی از نوشته‌های وبلاگم دادید. من سال‌ها پیش در مورد شما نوشته‌بودم که عکس‌های آقای شریدر نشان می‌دهد که او یک جامعه‌شناس آگاه و ریزبین است و شما در آستانه‌ی صدو یکمین سال زندگی‌تان پاسخ دادید: «من هیچ‌گاه جامعه‌شناس نبوده‌ام ولی همواره با مردم و در میان آنها عجین بوده‌ام. به تعبیری هر کس این‌گونه زندگی کند جامعه را خوب خواهد شناخت» و در همان مکانی که مراسم جشن تولد شما به ابتکار فرزندتان پُل در آن برگزار شده بود یادتان نرفت که بگوئید: «آبادانی‌ها مردمی بسیار بافرهنگ و باهوش هستند». این سخن شما در آن موقعیت و سن، معنایی بیش از یک تعارف داشت. حالا می‌خواهم چند جمله در مورد شما بنویسم که همیشه در دلم مانده بود و مجالی برای گفتن‌اش نمی‌یافتم.</blockquote>
<blockquote> آقای شریدر!</blockquote>
 <blockquote>وقتی جنگ شروع شد من کودک بودم و چیزی از قبل به یاد نداشتم. خاطره‌ی آبادان شامل قصه‌های پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها بود و روایت‌های پدرها و مادرها . بسیار سپاسگزارم که تصویرگر و مستندساز کتاب‌های قصه‌ی آنها شدید و آن قصه‌های خیالی را به زبان عکس برای‌مان به واقعیتِ مستند بدل کردید. از «بمبو»1 عکس گرفتید و «شهری گدا»2 و «کفیشه»3 و «ایزگاه هفت»3 و « گلف»4 و « دیری فارم»5 و « فهلیه»6 و «جوق»7 و «تاکسی بنز گازوئیلی»8 و «آرایشگاه دله‌ای»9 و «دهکده بریم»10 و «مین حفیظ »11 و «پست حفیظ»12 و «لین یک»13 و « امیری»14 و «جشن روز کارگر»15 و آذین‌بستن دیوار ِ خانه‌ها و ادارات با فرش و قالی.
</blockquote>
<blockquote>آقای شریدر!</blockquote>
 <blockquote>وقتی جنگ‌زده بودیم یکی از معلم‌ها در یکی از شهرستان‌ها همان اول سال تحصیلی که آمد سر کلاس، اولین سوالش این بود: کی آبادانیه؟ من و یکی دیگر که اتفاقاً جزو ممتازین بودیم دست‌مان را بالا بردیم . او شروع کرد از دلایل وقوع جنگ و آوارگی صحبت کردن. او به ما و بچه‌های کلاس گفت: «از بس در این دوشهر  آبادان و خرمشهر فساد و بی بند و باری زیاد بود خداوند قهرش آمد و این دوشهر را نابود کرد»!
بعد از آن حرف سیل تهمت‌ها و زخم‌زبان‌ها بود که از سوی همکلاسی‌ها نثار ما دو تن و خانواده‌های‌مان شد و کینه‌ای در دل من که مثل یک گلوله‌ی برفی هر روز بر حجم‌اش می‌افزود . از شما بسیار سپاسگزارم که با عکسهای‌تان بغضِ سالیانِ مرا گشودید و اشکم را که برای روز انتقام نگه داشته بودم جاری کردید. عکسهایی که نشان می‌داد حتی بیست و چند سال قبل از روزی که آن معلم ناآگاه- در بهترین حالتش- آن حرف یاوه را بزند، کمتر زنی بدون حجاب در خیابان‌های این شهرها رفت و آمد می‌کرد و مردم کوچه و بازار آبادان از سالهای بسیار دور معتقد به مذهب و اخلاق بوده‌اند.</blockquote>

<blockquote>آقای شریدر!</blockquote>
 <blockquote>وقتی به آبادان برگشتیم همه حرف‌شان این بود که «آبادان چه بود و چه شد». حتی بیست سال بعد از بازگشت مردم به شهر نیز هنوز عده‌ای در رویاهای نوستالژیک‌شان آبادان قدیم را مدینه‌ی فاضله تصور می‌کنند و آبادان امروز را نقطه‌ی مقابل آن. از شما سپاسگزارم که با نشان دادن رنج مردم عادی و بومی در دهه سی و چهل شمسی فاصله‌های عظیم طبقاتی را نشانمان دادید و ثابت کردید برخی کلمات هستند که هر زمان و  از هرطرف که بخوانی‌شان همان معنا را دارند. کلماتی مثل «درد».
</blockquote>
<blockquote>آقای شریدر!</blockquote>
 <blockquote>از شما بسیار سپاسگزاریم که به ما آموختید «اخلاق» بالاترین فضیلتی است که می‌تواند برای یک انسان تعریف شود. با حذف اخلاق، هر فضیلت دیگری از فلسفه‌ی وجودی خود تهی می‌شود و این را من از پایبندی عاشقانه‌تان به نهاد ارزشمند خانواده و تاثیری که بر فضای عکسهای‌تان داشت متوجه شدم.</blockquote>
<blockquote>آقای شریدر!</blockquote>
 <blockquote>شما همچنان در عکس‌هایتان زنده هستید و خاطرات یک قرن جامعه‌ای که در آن زیسته‌اید از نسلی به نسلی دیگر منتقل خواهد شد.حالا می‌توانم راز شادابی و نامیرایی شما را بهتر تفسیر کنم. حالا تعداد بسیار کمی از شخصیت‌هایی که از آنها عکس گرفته‌اید در قید حیات هستند. اما هیچگاه نمی‌توان نگاه حسرت بار آن دخترک را که به آن «خواهر اسب سوار» خیره شده و نوزادی در بغل دارد را فراموش کرد. هیچگاه لبخند سبکسرانه‌ی آن پسرک نوجوان که بره‌ای در آغوش دارد و - اکنون باید شیرین شصت –هفتاد سال را داشته باشد-  از دیده نمی‌رود . ژست مغرورانه‌ی راننده‌ی تاکسی بنز گازوئیلی که انگار مالک همه‌ی دنیا است از خاطره پاک نمی‌شود. نگاه پرسش‌گر و تیز آن «آرایشگر دله ای رو به آفتاب» و شیطنت‌های کودکانه و شیرین کودکان محروم «دهکده بریم» که با پای برهنه در زمستان و باران می‌لرزیدند و در پس‌زمینه عکس، خانه های مشجر بریم در چند قدمی‌شان ...تا ابد در ذهن بشریت خواهد ماند.</blockquote>
<blockquote>شما مرگ را شکست دادید آقای شریدر! دنیا فقط توانست جسم شما را به زحمت از آن خود کند. روح بلند شما کار خودش را کرد و از قفس فراموشی پرید.
روحت همیشه شاد باد.</blockquote>
<blockquote><img alt="Charles_Schroeder_4.jpg" src="http://www.arashpix.com/weblog/Charles_Schroeder_4.jpg" width="500" height="350" /></blockquote>
<blockquote><img alt="Charles_Schroeder_6.jpg" src="http://www.arashpix.com/weblog/Charles_Schroeder_6.jpg" width="500" height="350" /></blockquote>
<blockquote><img alt="Charles_Schroeder_7.jpg" src="http://www.arashpix.com/weblog/Charles_Schroeder_7.jpg" width="500" height="710" />
</blockquote>
<blockquote><img alt="Charles_Schroeder_8.jpg" src="http://www.arashpix.com/weblog/Charles_Schroeder_8.jpg" width="500" height="350" />
</blockquote>


<img alt="Charles_Schroeder_9.jpg" src="http://www.arashpix.com/weblog/Charles_Schroeder_9.jpg" width="500" height="500" />

<img alt="Charles_Schroeder_10.jpg" src="http://www.arashpix.com/weblog/Charles_Schroeder_10.jpg" width="500" height="350" />
<img alt="Charles_Schroeder_11.jpg" src="http://www.arashpix.com/weblog/Charles_Schroeder_11.jpg" width="500" height="350" />

<blockquote><img alt="Charles_Schroeder_13.jpg" src="http://www.arashpix.com/weblog/Charles_Schroeder_13.jpg" width="500" height="350" /></blockquote>
<blockquote>
<img alt="Charles_Schroeder_15.jpg" src="http://www.arashpix.com/weblog/Charles_Schroeder_15.jpg" width="500" height="250" /></blockquote>
<blockquote>
<img alt="Charles_Schroeder_16.jpg" src="http://www.arashpix.com/weblog/Charles_Schroeder_16.jpg" width="500" height="300" />
</blockquote>
<blockquote>
<img alt="Charles_Schroeder_17.jpg" src="http://www.arashpix.com/weblog/Charles_Schroeder_17.jpg" width="500" height="250" />
</blockquote>



<blockquote>پانوشت:</blockquote>
<blockquote>
<blockquote>1.	شیرآب فشاری سر کوچه. در زمانی که لوله‌کشی آب وجود نداشت،مردم از یک شیر عمومی آب که سر برخی کوچه‌ها و خیابان‌ها تعبیه شده بود استفاده می‌کردند.</blockquote>
<blockquote>2.	وسائط نقلیه عمومی شهری ویژه قشر فقیر.</blockquote>
<blockquote>3.	ایستگاه شماره 7 اتوبوس در منطقه مسکونی فرح‌آباد.</blockquote>
<blockquote>4.	Golf Club</blockquote>
<blockquote>5.	Dairy Farm</blockquote>
<blockquote>6.	ویرانه‌های قصر شیخ خزعل.</blockquote>
<blockquote>7.	جوی آب وسط کوچه ها.</blockquote>
<blockquote>8.	تاکسی شهری آبادان و خرمشهر.</blockquote>
<blockquote>9.	پیرایشگر ارزان قیمت دوره گرد ، مخصوص قشر فقیر. </blockquote>
<blockquote>10.	Braim : نام نوعی خرمای لذیذ و نام دهکده و از سالهای ابتدایی قرن بیستم نام منطقه‌ی مسکونی مصفا و پیشرفته مخصوص مدیران و کارمندان رده بالای پالایشگاه آبادان.</blockquote>
<blockquote>11.	Main Office دفتر مرکزی پالایشگاه آبادان درگویش محلی.</blockquote>
<blockquote>12.	Post Office اداره پست آبادان در گویش محلی.</blockquote>
<blockquote>13.	Lane One خیابان یک احمدآباد.</blockquote>
<blockquote>14.	خیابان امیرکبیر آبادان.</blockquote>
<blockquote>15.	درآبادان بواسطه بافت صنعتی و کارگری، روز کارگر و انجمن‌ها و سندیکاهای کارگری نقش اجتماعی بالایی داشتند.</blockquote>
</blockquote>
<blockquote>
<blockquote><strong>چاپ شده در هفته نامه یادگاری ؛ 30 آبان 90 ؛ شماره 165</strong></blockquote></blockquote>
<blockquote><a href="http://www.commoncoordinates.com/AbadanInThe50s/"><strong>Abadan in the '50s </strong>
</a></blockquote>
<blockquote><a href="http://www.commoncoordinates.com/AbadanInThe50s/AbkhooTranslation.pdf"><strong>Farewell Mr. Schroeder, by Arash Abkhoo  ترجمه انگلیسی</strong></a></blockquote>]]></description>
         <link>http://www.arashpix.com/weblog/2011/11/post_5.php</link>
         <guid>http://www.arashpix.com/weblog/2011/11/post_5.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">weblog</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 30 Nov 2011 14:53:52 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پایتخت پنجره‌ها</title>
         <description><![CDATA[<center><img alt="70.jpg" src="http://www.arashpix.com/weblog/339.jpg" width="600"  /></center><br><br>
<blockquote><a href="http://nazari.akkasee.com/">امين نظری</a> را دوست دارم. جسارت او در نزدیک شدن به مفهوم،‌ مثال‌زدنی ‌است. کسی از این جوان بی‌ادعای دزفولی که عکس‌هایش بدون اجازه  چپ و راست در مطبوعات چاپ می‌شود نمی‌پرسد که فتوژورنالیسم را کجا خوانده و چگونه و در چه شرایطی – حتی بدون داشتن دوربین شخصی- تجربه کرده‌است؟ او به سوژه‌هایش فکر می‌کند. این تفکر در عکس‌نوشته‌هایش، به خوبی مشهود است و به وضوح آشکار است که ذهن او درگیر یافتن و کشف روایت و چرائی سوِژه‌هایش است. انتخاب کادر و زاویه‌‌ی دیدش – که معمولا برعکس دیگران، از بالا نیست- منحصر بفرد است. او عکس نمی‌گیرد که ثبتی کرده باشد، عکس‌هایش «اثر» هستند. و اثرگذار و متاثرکننده. مثل مجموعه‌ی <a href="http://abadanphotoblog.blogfa.com/post-211.aspx">«جانباز»‌</a>اش. ذهن خلاقش پازل‌های بصری را سریع تکمیل می‌کند. روایت را زود پیدا می‌کند و در کمترین زمان پرسش را در ذهنش طرح می‌کند و آن را در بهترین کادر ممکن نمایش می‌دهد</blockquote>
<blockquote>در طی سه دوره داوری جشنواره عکس، با صراحت می‌گویم تنها عکاسی که به طور جدی به مفهوم «پایتخت پنجره‌ها» فکر کرد، امین نظری بود. عناصر تصویری موجود در این عکس بسیار موجز هستند اما در کنار هم قرار گرفتن آنها واقعیتی بزرگ و هولناک را به چشم می‌آورد.</blockquote> <blockquote>دیوار.دیواری خط کشی شده با زخمی بزرگ از انفجار خمپاره. «دیواری» که «در» شده است. زخمی که «پنجره» شده است. دیواری پر از رد ترکش. پیرمرد که فروتنانه پای از ویرانه بیرون می‌نهد. معماری مساجد قدیمی هم همین‌گونه بود. ارتفاع ورودی را کوتاه می‌گرفتند تا نمازگزار از همان ابتدا بداند کجا آمده و سر و کارش با کیست. تا با رکوع وارد شود در خانه‌ی ربی‌العظیم، و با رکوع خارج شود. در این عکس هم پیرمرد در حال رکوع است. سری زیر و دستی بر زانو. نقش. نقش عشق روی دیوار. نسل جدید چیزی از روزگار و رمز و راز این دیوار نمی‌داند. فتح‌الفتوح نسل جدید، حداکثر دیوارهای فیس‌بوک است. اما پیرمرد آن راز بزرگ را می‌داند. غم بزرگ را می‌شناسد و تیری را که از نقش عشق می‌گذرد. برای همین است که به پایش ایستاده. «محبوبه»، عشقم، شهرم که «دوستت دارم» و نیستی و گم شده‌ای و نامت را بر هر دیواری حک می‌کنم که نامت مثل آن تیر آهنی، دیوار را سرپا نگه می‌دارد، حتی اگر زخم خورده باشد.</blockquote>
<blockquote>امین نظری هم با دوربینش در رکوع است. خم شده. کمر راست نکرده تا از بالا به این‌ عشق بنگرد. فروتنی کرده و همه را با هم در یک قاب قرار داده است. پرسپکتیوی که به فضا داده است «شهری در آسمان» آوینی را تداعی می‌کند. پیرمرد را در مرکز ثقل تصویر قرار داده است . وقتی به عکس خیره می‌شوی انگار وزن تمام عالم و سفت‌ترین جای زمین  قرار است همان جایی باشد که پیرمرد می‌خواهد بر آن پا بنهد .
</blockquote>
<blockquote><strong>چاپ شده در نشریه پنج مهر ؛ شماره 16
</strong></blockquote>]]></description>
         <link>http://www.arashpix.com/weblog/2011/10/post_4.php</link>
         <guid>http://www.arashpix.com/weblog/2011/10/post_4.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">weblog</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 30 Oct 2011 10:57:37 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رسانه و گفتگو</title>
         <description><![CDATA[<blockquote>شاید برای برخی این پرسش پیش آمده باشد که با وجود  این همه مساله و مشکل  در این شهر ، چرا در این ستون اینقدر به مسائل پیش پا افتاده گیر داده می‌شود ؟</blockquote>
<blockquote>متاسفانه در مطبوعات و بخصوص مطبوعات محلی آبادان باب شده که یا پند و اندرز اخلاقی داده می شود ، یا درمورد مسائل کلی‌گویی می‌شود . </blockquote>
<blockquote>در این میان ، آنچه باقی می‌ماند ، وضعیت مهوّع همین پیاده‌رویی است که مسیر هر روزمان است ، یا وضعیت همین مطب پزشکی که باید نماد بهداشت باشد ولی از فرط کثیفی و دلمردگی ، ترجیح می‌دهیم بیرون از مطب بایستیم تا نوبتمان شود ، یا وضعیت پارک بازی کودک که خودش یک تهدید است برای کودکان ، یا چاه فاضلابی که درپوش ندارد و می‌تواند یک قتلگاه باشد ، یا موتورسواری که باچراغ خاموش می‌راند ، یا کوچه‌هایی که حتی شش ماه یکبار هم نظافت نمی‌شوند ، یا کنده‌کاری‌های معابر عمومی  ، یا مخروبه‌های عیان و بناهای نیمه‌کاره  و ...</blockquote>
<blockquote>خودمان را گول نزنیم . این تریبون‌های کاغذی – در بیشتر موارد - در اختیار افرادی قرار گرفته است که در جلسات و نشست‌ها ،‌ جوری مشکلات را تحلیل می‌کنند که انگار آبادان بدون آنها چیزی کم دارد ! ولی زمان نوشتن از مصائب و تحلیل آنها که به میان می‌آید اغلب پای کار نیستند . روی سخن من فقط اصحاب رسانه نیست . همه‌ی آنهایی هستند که علیرغم دعوت رسمی و غیر رسمی از ایشان ، هیچ تمایلی به نوشتن یا مصاحبه از خود نشان نمی‌دهند  ولی منتظرند تا کسی یک قدم بردارد تا طوفان انتقاد و افترا به پا کنند . دل نگارنده خون‌تر می‌شود که بنویسد در برخی موارد حتی نوشتن از کارهای خوب و مثبت و ارزشمند یک مدیر یا یک مجموعه‌ نیز به مذاق برخی دیگر خوش نمی‌آید .</blockquote>
<blockquote>واقعیت این است که گمشده‌ی ما در مطبوعات این شهر «گفتگو»  است . گفتگویی که اساس زندگی شهری به شمار می‌آید . مصاحبه فقط می‌تواند آغاز یک گفتگو باشد ولی همه‌ی آن نیست . وقتی گفتگو نباشد ، یعنی سطوح اجتماعی ، هیچ دریچه‌ای به یکدیگر ندارند . در چنین وضعیتی لایه‌های اجتماعی به محض این که کوچکترین مجالی برای عرضه پیدا کنند به تخریب یکدیگر می‌پردازند . دامنه‌ی تخریب‌ها در موقعیت‌هایی بالا می‌گیرد و کنترل آن هزینه‌زا خواهد بود. اینکه افتخار کنیم شهر ما فلان تعداد نشریه دارد ، ملاک نیست . معیار در این میان باید این باشد که از میان این‌همه صفحه نشریه محلی که هر هفته بین مردم آبادان توزیع می‌شود ، تا چه اندازه گفتگو شکل می‌گیرد ؟ چقدر سطوح مختلف اجتماعی باهم دیالوگ برقرار می‌کنند و معضلان و تنش‌های احتمالی را از این طریق مدیریت می‌کنند؟ چقدر مردم با حقوق و تکالیف خود آشنا می‌شوند؟ چقدر به درک عمومی از شرایط کمک می‌کنند؟</blockquote>
<blockquote>البته در این میان بوده‌اند نشریاتی که تفکر گفتگوی متقابل در آنها وجود داشته است . یکی مطلبی می‌نویسد ، دیگری پاسخی می‌دهد و این پاسخهای متقابل آنقدر مکرر می‌شوند که کدورت‌ها جای خود را به دوستی و تفاهم بر اساس مشترکات بسیار می‌دهد و نه دشمنی بر اساس مفترقات اندک . در بیست سال گذشته کمتر پیش آمده که خانواده مطبوعات آبادان تا این اندازه از نظر کیفیت و کمیت قابل توجه باشد . پیشنهاد من به عنوان کوچکترین عضو این خانواده به همه اهالی مطبوعات آبادان و مجموعه مدیریت شهری این است که این فرصت تاریخی را قدر بدانند و از این ابزار برای گسترش و توسعه‌ی زیرساختهای زندگی اجتماعی و آگاهی‌های عمومی مردم استفاده کنند . </blockquote>
<blockquote>همچنان معتقدم تا زمانی که نیازهای اولیه در این شهر خودنمایی می‌کنند ، اهمیت پرداختن به آنها نیز در نشریات محلی وجود دارد و اراده‌ی همگانی برای حل این مشکلات ، جز با گفتگو و تنویر افکار عمومی شکل نمی‌گیرد .</blockquote>

<blockquote><strong>چاپ شده در نشریه پنج مهر ؛ شماره 10</strong></blockquote>]]></description>
         <link>http://www.arashpix.com/weblog/2011/09/post_3.php</link>
         <guid>http://www.arashpix.com/weblog/2011/09/post_3.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">weblog</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 12 Sep 2011 12:20:18 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زیر درخت بیعار</title>
         <description><![CDATA[<blockquote>درخت بی‌عار را دوست دارم . اسم واقعی‌اش البته این نیست که می‌گویند . در شناسنامه‌اش ذکر شده : کهور . نام علمی هم دارد برای خودش : Prosopis . </blockquote>
در مناطق گرمسیری و نیمه گرمسیری می‌روید و توانایی تحمل سخت شرایط آب و هوایی را دارد . 
در شرایط دشوار کم آبی، با درصد بالای شوری زمین - در حد آب دریا - نیز رشد می‌یابد و با کمترین توجه، بیشترین سایه را در شرایط اقلیمی گرمسیری فراهم می‌آورد . بیشترین بازدهی با کمترین هزینه . شاخه‌های کج ومعوج و پر پشت و عدم ریزش انبوه برگ آن در زمستان نیز از دلایل دیگری است که باعث می‌شود بگویم این درخت را دوست دارم . در تمامی فصول سال سرسبز است . 
<blockquote>عار یعنی درد یعنی ننگ . مردم خوش‌ذوق سرزمین من ، بخاطر همین جان‌سختی و پایداری‌اش  به آن درخت بی‌عار می‌گویند . یعنی کارش را می‌کند . به وظیفه‌اش عمل می‌کند . دردمند هم که باشد ، دردهای دیگران را کاهش می‌دهد . سایه‌‌ای وسیع می‌گستراند تا در پناه آن جنبنده‌ای احساس آرامش کند ، یا مرغی بر آن آشیان بسازد ، یا دست‌کم لختی بیاساید. 
سپری می‌شود تا پناه خاک و اهل خاک ‌شود و این کار برایش عار نیست . بی‌عار است اما بی‌بار نیست . بار و برگ‌اش آرامش و امنیت و زیبایی و سایه‌گستری است . فرقی نمی‌کند برایش تابستان و زمستان . فرقی ندارد که سوز سرما بر او بوزد یا تش‌باد . در روزهای سخت ، خم به ابرو نمی‌آورد .  </blockquote>
 بی‌عار ، آرام آرام بزرگ می‌شود ، ریشه می‌دواند ، سایه می‌گستراند و خاک و اهل خاک را حفظ می‌کند . در کتاب خوانده‌ام : کهور (بی‌عار) درختی است کهن‌سال به ارتفاع قریب به ۱۰ متر و گاه ارتفاعش تا بیست متر نیز رسیده‌است. در بعضی از مناطق صحرایی، شاید بیش از هزار سال عمر کند. 
حالا اخیراً دوستی تذکر داده که «ای آقا ! کجای کاری؟ بی‌عار نیست و بی‌هار است...»چه عرض کنم؟! من که در همه‌ی این سالها حتی یک نفر را ندیدم و نشنیدم که بگوید درخت «بیهار» ! اصلاً چه فرقی می‌کند...
<blockquote>به‌ هر حال ،‌  زیر سایه‌ی این درخت ، می‌توانی ساعت‌ها بنشینی ، نظاره کنی و در کار جهان و آنچه پیرامون تو می‌گذرد قدری تامل کنی . مهم این است که سایه‌ی درخت بی‌عار آنقدر وسیع هست که لازم نباشد به مقتضای تابش خورشید ، هی جایت را به دنبال سایه‌ها عوض کنی !
</blockquote>
<blockquote><strong>چاپ شده در نشریه پنج‌مهر ؛ شماره 8 ، 24مرداد 90</strong></blockquote>]]></description>
         <link>http://www.arashpix.com/weblog/2011/08/post_2.php</link>
         <guid>http://www.arashpix.com/weblog/2011/08/post_2.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">weblog</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 27 Aug 2011 21:12:50 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نماد/معنا» های آبادانی»</title>
         <description><![CDATA[در مورد نماد و ضد نماد قبلا نوشته‌ام و ابعاد آن را شرح داده‌ام . خلاصه‌اش این بود که یک اثر هنری به خودی خود یک پیام است و بلاواسطه مشغول ارسال این پیام  به مخاطبان است . وقتی این پیام در قالب یک سازه‌ی شهری قرار بگیرد شهروندان را به طور دائم و شبانه‌روزی آماج این مفاهیم قرار می‌دهد . پس بسیار اهمیت دارد که این مفاهیم چه باشند و چگونه بیان شوند .سهل‌انگاری – بهتر است همین واژه را به‌کار ببریم! – به خلق نمادهایی عجیب و غریب با مفاهیمی سطحی منجر می‌گردد.
سازه‌هایی که نه تنها بار معنایی قابل توجهی ندارند بلکه به دلیل عدم مطالعه صحیح معناهای بومی و تاریخی ، در کوتاه مدت تخریب ، جابه‌جا و یا حذف می‌شوند .<br>  بنابراین لازم دیدم چند نمونه از این «معنا»های بومی را که می‌شود بر اساس آنها آثار هنری فاخر ساخت و به عنوان سازه‌های ماندگار و مطلوب در سطح شهر نصب کرد را جهت یادآوری پیشنهاد کنم :
<br><br>
1.	<strong>کار</strong> ؛ به عنوان مفهومی که حیات شهری آبادان معاصر بر اساس آن بنا شده است . کار طاقت‌فرسای بی‌پایان در بدترین شرایط جوی که منجر به ساخت بزرگترین پالایشگاه جهان گردید و این مفهوم نزدیک به یک قرن است که بی وقفه – حتی در روزهای جنگ – ادامه داشته و زندگی اجتماعی شهر حول این محور به چرخش افتاده‌ است . اساساً آبادان شهری کارگری است و کارگران – طبق تعریف قانون کار از کارگر – بیشترین گستره‌ی جمعیتی مولد را در این شهر تشکیل می‌دهند .
<br><br>
2.	<strong>حماسه دفاع مقدس</strong> ؛ در منطقه آبادان این حماسه از وضعیت منحصربه‌فردی برخوردار است . دفاع مردمی و قتل عام غیرنظامیان توسط دشمن تا بن دندان مسلح صحنه‌هایی از مقاومت در حافظه تاریخی مردم این شهر ثبت کرده‌است که صاحبنظران و رزمندگان قدیمی آبادان همگی متفق‌القول می‌گویند هنوز ابعاد بسیاری از مقاومت در آبادان به دلایل مختلف گفته نشده‌است . حماسه‌ی ذوالفقاری و نبرد تپه‌های مدن و صدها نمونه‌ی دیگر از این دست ، هنوز از این لحاظ بکر و دست نخورده‌اند .  نمادسازی هوشمندانه و هنرمندانه در شهر می‌تواند به امر پیام‌رسانی ماندگار در این خصوص کمک شایانی بکند . 
<br><br>
3.	<strong>امتزاج و همنشینی مسالمت‌آمیز</strong> ؛ تمامی اقوام ایرانی در یک شهر با ابعاد جغرافیایی کوچک در طول بیش از یکصد سال با هم قرابت و تفاهم زیبایی داشته‌اند و حتی با هم وصلت کرده‌اند. شاید در بسیاری موارد حتی زبان محلی یکدیگر را متوجه نمی شده‌اند به همین دلیل هر قومیتی برای خودش یک حسینیه در آبادان دارد و هر کس به زبان خودش در سوگ سالار شهیدان مویه می‌کند،  اما به تجربه و شرایط زندگی و کار ، دریافته‌اند که می بایستی با هم تعامل داشته باشند ، به یکدیگر عشق بورزند ، همگی خود را آبادانی بدانند و به نام آبادان تعصب داشته‌باشند و همگی یک تیم ورزشی را تشویق کنند و از همه مهمتر ، یک خدای واحد را پرستش کنند.   این شهر مصداق عینی «همدلی از همزبانی خوشتر است » به شمار می‌رود .
<br><br>
4.	<strong>کشاورزی</strong> ؛ به عنوان قدیمی‌ترین ، ریشه‌دارترین و پاک‌ترین فعالیت بشری که از هزاران سال پیش به این سو منشاء زندگی ، تجارت و تولید در این منطقه بوده است . 
<br><br>
5.	<strong>صید و تجارت دریایی</strong> ؛ که همانند کشاورزی از فعالیت‌های ریشه‌دار مردم این منطقه است . در تمام جهان این امر منشاء 
آثار هنری و سازه‌های شهری بسیار ارزنده و زیبا شده است .
<br>
6.	موقعیت جغرافیایی ؛ آبادان به عنوان دروازه‌ی ورود برای زائران عتبات عالیات و از طرفی گذرگاه ائمه‌ی اطهار (س)   که به تناوب در اخبار و احادیث دینی آمده است .
<br><br>
7.	<strong>موقعیت ژئوپلتیکی</strong> ؛ از داستان ملی شدن صنعت نفت تا مبارزات انقلاب اسلامی و پس از آن ،‌آبادان همواره کانون توجهات بوده است . شاید ما جایگاه و ارزش تاریخی جنرال آفیس ، اسکله‌ی مرغابی ، جرثقیل اکوان ، ساختمان روابط عمومی ، دبستان مهرگان ، بیمارستان امام خمینی (ره) OPD و ... را خوب نشناسیم ، اما «آنها » خوب می‌دانند که چگونه و چرا برای خانه‌ی شماره 10 داونینگ استریت لندن شان معروفیت و جایگاه تاریخی در سطح جهان تعریف کنند.
<br><br>
8.	<strong>ورزش</strong> ؛ به عنوان یک عامل مهم در سلامتی جسم و جان و علاقه‌ی کم نظیری که مردم این خطه به فوتبال دارند و بخشی از دغدغه‌های روزانه‌شان را تشکیل می‌دهد . این علاقه از دیرباز نقشی غیر قابل انکار در خانواده‌های آبادانی دارد .
<br><br>

خلاصه اینکه عدم مطالعه در تولید نماد به ضد نماد می انجامد و فراموشی و تحریف از نتایج منطقی حضور ضد نمادها به شمار می روند . بدون آنکه بخواهم از نماد خاصی در شهر نام ببرم ، لطفا یک قلم و کاغذ دست بگیرید و نام میادین و بلوارهای شهر و نماد قرار گرفته یا ساخته شده در آن را یادداشت کنید . نتیجه در اکثر موارد ، واقعاً نگران کننده است .

<br><br><strong>چاپ شده در نشریه پنج‌مهر شماره 4 سال اول</strong>
]]></description>
         <link>http://www.arashpix.com/weblog/2011/06/post_1.php</link>
         <guid>http://www.arashpix.com/weblog/2011/06/post_1.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">weblog</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 20 Jun 2011 07:55:30 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>برای یادآوری</title>
         <description><![CDATA[<center><img alt="70.jpg" src="http://www.arashpix.com/weblog/70.jpg" width="600"  /></center><br><br>
وقتي روزهاي سخت در مقابل انسانهاي سخت زانو زدند، وقتي واژه ها براي بيان واژه «مظلوميت » تمام شدند ، عكاس دوربينش را بر‌داشت ومفهوم  «جنگ تحميلي » را اينگونه بيان كرد.  در نگاه وي ، اين  عكس محل تلاقی  همه آراء و احکامی است که بعنوان «دین» تدوین شده اند و هدف همه آنها تعالي فردي و اجتماعي انسان به سوي  حقیقت است . در اين عكس ، همگرایی زيبايي  که بین اسلام و مسیحیت در مقابل ظلم و تجاوز و کشتار مردمانِ بی دفاعِ غيرنظامي ، بوجود آمده است نمی تواند از سر اتفاق باشد. شاهكاري  كه به گونه‌اي ماندگار،  بيانگر دفاعي ابتدايي در مقابل تجاوزي سازماندهي شده است .
<br><br>
عنوان اين عكس «پايگاه بسيج -كليساي آبادان – 1360» است .  بنايي كه اين افراد در كنار آن «عكس يادگاري» گرفته اند يادمان قتل عام مردم بيدفاع اَرمَن  توسط دولت عثماني در سال ۱۹۱۵  ميلادي ،  و عكسي كه تو مي بيني يادمان قتل عام مردم بيدفاع آبادان توسط رژيم بعث عراق  در سال ۱۳60 خورشيدي  است . لباسهایی که از فرط گشادی به تنِ صاحبِ کم سالشان زار می زنند ، تكيه دادن كودك سمت چپ به بغل‌دستي‌اش كه اوج نياز به حمايت در اين سن را نشان مي دهد، نوجوان وسطي كه دستش را مثل يك سردارِ فاتح در جيبش كرده و با انگشتانِ دستِ ديگر علامت پيروزي را نشان مي دهد، ديگري كه زبانش را به شوخي بيرون آورده و تمام هيمَنهء نظامي عكس را بهم ريخته و در آن شرايط بمباران و نبرد خانه به خانه ، مرگ و زندگي را به سُخره گرفته است ،  مندرس بودن پوتين و كفشهاي گلي افراد ديگر ، همه نشان از «تحميل» شدن جنگ به مردمی بيدفاع دارند . مردمی که «جنگجو» نبودند و «جنگزده» شدند . مردمي كه مظلومانه از خاک و خانواده شان دفاع کردند و غریبانه در خون غلطیدند.<br><br>
چقدر جوان امروز آبادان نيازمند و تشنهء رمزگشايي  اين عكس است ،  تا بداند اين مردانِ روزهاي سخت  ، چه كساني بودند و چه مي‌خواستند و چه كردند .  تا بداند ، از آباداني كه امروز در آن نفس مي‌كشد چگونه دفاع شده است . تا بداند ، وظيفه و تعهدش در قبالِ شهرش چيست .

اين عكس را به خاطر بسپاريد.]]></description>
         <link>http://www.arashpix.com/weblog/2011/05/post.php</link>
         <guid>http://www.arashpix.com/weblog/2011/05/post.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">weblog</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 21 May 2011 02:24:54 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خودزیست‌نامه</title>
         <description><![CDATA[<div style="float:right;width:500;" align=right > <span class="colored">1355</span> : تولد در آبادان<br>
<span class="colored">1373</span> : دیپلم ریاضی فیزیک
تحصیل در رشته نرم‌افزار کامپیوتر<br>
<span class="colored">1379</span> : فراغت از دانشگاه<br>
<span class="colored">1380</span> : استخدام در سازمان تامین اجتماعی به عنوان کارشناس/کارشناس ارشد فرابری داده‌ها<br>
<div style="float:left;width:500" align=justify ><span class="colored">1380 </span>: تاسیس<a href="http://www.noor-abadan.com"> آموزشگاه کامپیوتر نور<br>

<span class="colored">1385</span> : <a href="http://abadanphotoblog.blogfa.com">راه‌اندازی فتووبلاگ آبادان</a> بعنوان یک روزنه‌ی پربازدید تصویری با موضوع آبادان <br>
<span class="colored">1385</span> :   همکاری با هفته‌نامه یادگاری (آبادان)در زمینه عکس و نقد عکس <br>
<span class="colored">1388</span> : داور بخش عکس اولین جشنواره ادبی،هنری پایتخت پنجره ها<br>
<span class="colored">1389</span> : داور بخش عکس دومین جشنواره ادبی ، هنری پایتخت پنجره‌ها<br>
<span class="colored">1389 </span>: دبیر سرویس شهری هفته‌نامه آوای خوزستان(آبادان) تا پایان سال 89<br>
<span class="colored">1390 </span>: همکاری با هفته‌نامه پنج مهر (آبادان) از ابتدای سال 90<br>
<span class="colored">1390 </span>: داور بخش عکس سومین جشنواره ادبی ، هنری پایتخت پنجره‌ها<br></div>]]></description>
         <link>http://www.arashpix.com/weblog/2011/05/biography.php</link>
         <guid>http://www.arashpix.com/weblog/2011/05/biography.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">biography</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 10 May 2011 11:05:07 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>صفحه نخست</title>
         <description>  چرا عکس می‌گیرم و چرا عکس‌هایم را با این روش به نمایش می‌گذارم؟
عکاسی یک مقوله است و عکس ، مقوله‌ای دیگر. این‌که تکنیک چه باشد ، دیافراگم ، لنز ، نور چگونه تنظیم شود و ... را باید از یک «عکس» انتظار داشت . اما «عکاسی» حرفی دیگر است . عکاسی «  تمرین ِدیدن» است ، گمشده‌ی همه‌ی سال‌هایی که دبستان و دبیرستان و  دانشگاه. آنجا کسی به کسی «دیدن» نیاموخت . 
عکاسی به من درکی از زمان می‌آموزد که در فرمولهای فیزیکی نیافته بودم . مفهومی عینی و بلاواسطه از انسان تولید می‌کند که حلقه‌ی گمشده‌ی تمام  مناسبات و معادلات معیوب اجتماعی است .
عکاسی ، تمرین «خوب دیدن» و « خوب نمایاندن» است و آنکه نگاه عکاس را برنمی‌تابد جهان ِ دیدنی خداوند را نادیدنی می‌خواهد . خداوندی که بارها و به هر زبان ، انسان را به نگریستن خوانده است.
شاید این جمله اغراق به‌نظر برسد اما به نظر من عکاسی تنها  مَرکبی است که نقطه عزیمتی محتوم بنام فرزانگی دارد.</description>
         <link>http://www.arashpix.com/weblog/2011/05/home_page.php</link>
         <guid>http://www.arashpix.com/weblog/2011/05/home_page.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">home</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 10 May 2011 11:04:10 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>

